Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de

از آنروز

.در هر صورت فکر کنم تحولی مثبت در من بوجود آمد؛ تحولی که هنوز نمی دانم چیست

  M. Puya Eslami | 27.09.2019

از آنروز

زوزه ی آژیر قرمز بلندگوی مسجد فضا را به وحشت انداخت و همه را ترساند. چند روز بود که حمله های هوایی بیشتر شده بود. مردم اول خشک شان زد و چند ثانیه طول کشید تا از مغز دستور آمد که باید دوید. هر کس سعی کرد خود ش را به پناهگاهی برساند. توی میدا ن پر از آدم بود. دورتا دور فلکه اتوبوسهای مسافربری و تاکسی ها مشغول به کار یودند. شاید یک دقیقه از اعلام خطر نگذشته بود که موشک گوشه ی چپ میدان را از جا کند و زمین را لرزاند. نخست انفجار و سپس موج انفجار و بوی ناخوشایند "تی ــ ان ــ تی" میدان را پوشاند.آنها که هنوز می توانستند بی جهت اینور و اونور می دویدند
ناله و فریاد ورگبار پیوسته ی پدافند هوایی و آژیر آمبولانسها در هم پیچیده بود. نیمه ی چپ میدان سیاه و نابود شده به نظر میرسید. ماشین های توی میدان همه آتش گرفته بودند و داشتند می سوختند. وقتی موشک اصابت کرد؛ چند صد نفری هنوز آنجا دودل مانده بودند که چه بکنند و کجا بروند. از آن تعداد چیز زیادی دیگر بر جای نمانده بود. تنها دست و پا و سروکله ی خونین و پاره گوشت های به دیوار چسبیده
مش تقی آب پر فروش این سوی میدان کنار باقیمانده ی گاری دستی اش خشک اش زده بود؛ انگار باور نمی کرد که هنوز زنده است. من مثل اینکه موجی شده بودم و نمی توانستم کاری بکنم. البته راه می رفتم و همه را می دیدم؛ اما مه و مات بودم. نمی دانستم دنبال کی بگردم؟
عصر پنجشنبه بود و این ساعت بچه های محل اونطرف جلوی بانک ملت رو سکوهای کناربازار می نشستند. منم در حال رفتن به آن سمت بودم که آژیر به هوا رفت. و بمب منفجر شد. همیشه همینجوری بود. هیچوقت آدم مطمئن نبود که تا دقایقی دیگر زنده است.
تا فردای آنروز جنازه ی سوخته و دست و پا پیدا می کردند. یکی را تو حیاط مدرسه پشت بانک جستند. مدتی به ساختمانها خیره بودم و برآورد می کردم؛ چه جوری یکنفر با دو چرخه اش از روی اینهمه ساختمان به اونطرف پرتاب شده..
هفته ی بعد مش تقی را دیدم؛ گاری تعمیر شده وبساط آب پر براه افتاده بود. رفتم پیشش و یه آب پر سفارش دادم و الکی پرسیدم: «آقا تقی وقتی بمب زدند اینجا بودی؟» گفت: «آره همینجا پشت گاری بودم؛ دو تا سرباز اومدند؛ اولی آب پر و دومی پر وانجیل سفارش داد؛ شیرازی بودند و از جبهه ی غرب میومدند. طفلکیا چقدر ذوق مرخصي و فامیلشونو داشتند. موقع حساب کردن بود که آژیر به صدا درآمد، گقتم برید تو پناهگاه! خندیدندو رفتن. پنج قدم دور نشده بودن که بمب تركید؛ پاهای اولی رو وقتی داشتن از تو حوض وسط میدون درمیاوردن از پوتیناش شناختمش.»
مش تقی پیش از این تجربه؛ کمی حواس پرتی داشت، اما اینبار حواس خیلی جمعی داشت و مرامی دلنشین. شاید من اینجور خیال می کردم. خیال می کنم یکی از ما دوتا پس از این بمباران دنیار را یکجور ديگرمی فهمید.هنوزم نمی دانم که من بودم یا او. و یا شاید همه ی آدمهایی که آنجا بودندعوض شدند. نمی دانم که چه شد و من تا چند هفته از زندگی راضی بودم و شاکر. شاید یهویی آگاه شدم یا از همانروز موجی شدم و خودم نفهمیدم. در هر صورت فکر کنم تحولی مثبت در من بوجود آمد؛ تحولی که هنوز نمی دانم چیست.

محمد پویا اسلامی

1994 فرانکفورت/ آلمان
براي رسيدن به صلح جهاني وفراموش نكردن گذشته ي تلخ و
تقويت صلحجويي در ما.

جهان در هانوفر از کمک‌های همکاران افتخاری خود و حمایت‌ نهادهای گوناگون سپاسگذاری می‌کند و به ادامۀ این حمایت‌ها و همکاری‌ها امید دارد.

سرپرست پروژۀ جهان در هانوفر خانم دوریس شرودرـ کوپف، مسئول امور مشارکت مهاجرین، در شهرداری هانوفر می‌باشند.

kargah e. V. - Verein für interkulturelle Kommunikation, Migrations- und Flüchtlingsarbeit    Kulturzentrum Faust e. V.    Landeshauptstadt Hannover