Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de

داستان

بوسه

از سری داستان‌های میترا درویشیان

  میترا درویشیان | 22.01.2019

امروز عصر هوا خیلی سرد بود. انگار دانه‌های ریز یخ در هوا شناور بودند و دوست داشتند بر دست و صورت رهگذران خراش وارد کرده و در تن‌شان نفوذ کنند. آدم‌هایی که در خیابان بودند صورت‌شان را تا زیر گوش در یقه‌ی کاپشن فروکرده و تندتند راه می‌رفتند و توجهی به یکدیگر نداشتند.

برای فرار از سرما به ایستگاه اتوبوس پناه بردم که سقفی داشت و اطراف آن با شیشه پوشیده شده بود. در گوشه‌ای خالی خزیدم که تا حد امکان از سرما در امان باشم. نگاهی به برنامه‌ی حرکت اتوبوس‌ها انداختم، نیم ساعتی تا رسیدن اتوبوسم وقت داشتم. از گوشه‌ی یقه‌ی پالتو دیگران را نگاه می‌کردم: یکی واکمن در گوش داشت، دیگری تلفن در دست و آن دیگری در گره ابروهای خود فرورفته، از مقابلم می‌گذشتند. صدای ریز حرکت چرخی توجهم را جلب کرد. به طرف صدا برگشتم تا ببینم چه کسی جرات کرده در این سرما با دوچرخه به سوی منزلگه خود براند. اما اشتباه کرده بودم. صدای واکر پیرزنی بود که مثل خود صاحبش نشان از گذرعمر داشت و در کنار او، واکر دیگری در حرکت بود که پیرمردی با یک کلاه فرانسوی، آن را به پیش می‌راند ولی این یکی صدایی نداشت.

همیشه با دیدن چنین زوج‌هایی در عالمی ناشناخته گم می‌شوم و در حسرت زندگیِ زندگی کردن گم می‌شوم. اما این‌بار به آن سفر نرفتم و تنها در تعجب بودم که چرا این دو در این سرما بیرون آمده‌اند؟

هنوز به ایستگاه نرسیده بودند. مرد برای لحظه‌ای ایستاد و زن پس از آنکه یک قدم جلو رفت، به سوی مرد بازگشت. صدایشان را نمی‌شنیدم، تنهاحرکت دست و صورت آنها را می‌دیدم. مرد دست از واکر خود برداشت و به سوی زن رفت، هر دو دست را دور کمر زن حلقه کرد و او را بوسید. زن لحظه‌ای از مرد فاصله گرفت اما باز به سمتش رفت و او را بوسید. سپس آرام آرام به راه خود ادامه دادند تا به ایستگاه رسیدند و زیر سرپناه جای گرفتند.

زن درحالی که با دستمال، بینی خود را پاک می‌کرد به مرد گفت: «دفعه‌ی دیگه اینقدر طولانی مرا نبوس».

مرد با تعجب نگاهش کرد. زن ادامه داد: «دیگه مثل قدیم‌ها نیستم. نفسم کم میاد، باید نفس بکشم» و لبخندی از شیطنت بر صورتش نقش بست.

همانطور که محو نگاه‌ کردن‌شان بودم پیرمرد متوجه شد و من با سر سلامی کردم و پرسیدم: «هنوز بوسه‌هاش مزه‌ی روزهای اول آشنایی را میده؟»

پیرمرد به زن نگاهی انداخت و گفت: «معلومه اهل کتاب هستی که اینگونه می‌پرسی».

زن با شیطنت به من و مردش نگاهی کرد و گفت: «آره درست مثل 45 سال پیش، همان مزه را می‌ده، اما با این تفاوت که نفس دیگه همراه نیست و ما وسطش مکثی می‌کنیم و باز ادامه می‌دیم».

اتوبوس آنها زودتر آمد. برای سوار شدن کمک‌شان کردم و واکرهاشان را به داخل اتوبوس بردم. پیرمرد موقع رفتن بالا برگشت و به من گفت: «آدم‌هایی مثل تو که اینگونه ما را درک کنند کم پیدا می‌شوند، لطفا بخوان و بازهم بخوان».

هردو رفتند و کنار هم جا گرفتند. پیرزن کنار پنجره نشسته بود. دستانش را از دستکش بیرون آورد و بر روی شیشه گذاشت. از اینطرف من هم به سرعت دستکشم را درآوردم و دستم را بر روی شیشه، مقابل دست‌هایش گذاشتم. تمامی بدنم از گرمای دست‌های او بر شیشه‌ی سرد، گرم شد و دور دستانم هاله‌ای از بخار حلقه زد.

جهان در هانوفر از کمک‌های همکاران افتخاری خود و حمایت‌ نهادهای گوناگون سپاسگذاری می‌کند و به ادامۀ این حمایت‌ها و همکاری‌ها امید دارد.

سرپرست پروژۀ جهان در هانوفر خانم دوریس شرودرـ کوپف، مسئول امور مشارکت مهاجرین، در شهرداری هانوفر می‌باشند.

kargah e. V. - Verein für interkulturelle Kommunikation, Migrations- und Flüchtlingsarbeit    Kulturzentrum Faust e. V.    Landeshauptstadt Hannover