Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de Welt-in-Hannover.de
Frau im Spiegel

Integrationskolumne

قلب اتحادیۀ اروپا

ارزش هایی که اتحادیۀ اروپا پایه های خود را بر آنها بنا نهاده عبارتند از: احترام به کرامت انسانی، آزادی، دمکراسی، برابری، عدالت و رعایت حقوق بشر

  کریستینا مارینا | 02.01.2016

… ازجمله، مادۀ دوم قرارداد اتحادیۀ اروپا بر حقوق اقلیت ها نظارت دارد.

بحث در میزگرد را با موفقیت پشت سر گذاشتم. طرف¬های بحث من بسیار متفاوت با آنچه تصور میکردم ظاهر شدند. از بروکسل به عنوان پایتخت اروپا چیزی ندیدم، لذا برآن شدم تا در راه بازگشت، تجربیاتی بیاندوزم.

مردانی در سنین مختلف، با عجله از کنارم می گذشتند. کت و شلوارهایی شیک و گران قیمت بر تن داشتند، فنجانی قهوه در دست و یک ساک دستی یا کیف چرمی حاوی مدارک و پرونده ها. کم بودند کسانی که دست شان خالی بود. این ها اما مرا به دقت ورانداز میکردند. در مقابل، اغلب زنان بروکسل جوان و لاغر بودند. در مورد لباس پوشیدن به نظر میرسید که از آزادی بیشتری برخوردارند: کفش های پاشنه بلند و همه آرایش کرده. درست برعکس مردان. به آسانی می شد حدس زد که این زنان و مردان به سوی کنفرانسی در سطح عالی روانند که موضوع آن بحث پیرامون مسئله ای مهم یا بررسی پیامدهای یک تصمیم تازۀ پارلمان می باشد؛ حداقل چنین به نظر میرسید.
من به ایستگاه مرکزی راه آهن رسیدم. به زودی میتوانستم از نخستین سفرم به قلب اروپا با مسرت بازگردم.
آنجا بود که او را دیدم. روی نیمکتی در همان سکوی من نشسته بود. در نخستین نگاه یک مرد جوان کولی به نظر میرسید. پابرهنه. هنگامی که من به نزدیکی نیمکت رسیدم، بلند شد و رفت. دیدم که در انتهای سکو ناپدید شد. چند بار آمد و دوباره رفت.
در کنار من انسان های شیک پوشی در سکوی سوار شدن به قطار ایستاده بودند. انتظار داشتم که از منتظران سکه ای چند گدایی کند، اما او با کسی حرف نزد، در عوض میان آنان پایین و بالا میرفت.
شاید نوبت سوم بالا و پایین شدنش بود که در میان جمعیت، چشمش به من افتاد. در حینی که داشت به سویم می آمد، سه نکته توجه مرا جلب نمود: او جوان بود، شاید بیست ساله؛ لبخندی بر لب داشت؛ وحشت زده می نمود. نه آنکه من آنجا را بشناسم، اما این واقعیت برایم مسلم بود، زیرا چشمان تیره رنگش نگاهی شیری داشت و رفتارش چنان می نمود که درون حباب زندگی میکند. اما هنوز نمیدانستم که همۀ این حدسیات من درست هستند.
از من پرسید: „Where are you from?“
گفتم: Germany
ـ „Oh, Germany very good!“ به نظر میرسید که از این امر خیلی خوشحال است. کوشید چند کلمه ای به آلمانی سرهم کند، اما موفق نشد. با این وجود من منظورش را فهمیدم. با زبان شکسته ـ بسته گفت:
ـ من آلمان هستم.
با همان زبان منهم خودم را معرفی کردم.
گفت: من فرایبورگ هستم وقتی به خانه برسم.
پرسیدم: از کجا میآیی؟
گفت: «سوریه» لحن پاسخش چنان مینمود که خودش هم دقیق نمیداند که از کجا آمده:
ـ „When I came from Syria I stayed in Freiburg. For little time. Then Durchreise.“
چشمانش می درخشید وقتی به دنبال واژه ای آلمانی میگشت:

I saw from train. ـ آلمان خیلی قشنگ است
بالای سر ما بلندگوی ایستگاه به صدا درآمد: هشدار درمورد کیف زن ها به سه زبان.
مرد جوان مدتی حرفی نزد. نه سکه ای طلب کرد و نه هیچ نشانی از آن بود که در پی کیف من باشد. فقط همانجا ایستاده بود، کنار من. در این میان قطار به ایستگاه وارد شده و در کنار سکو توقف کرده بود اما مسافران هنوز اجازه نداشتند سوار شوند. شیشۀ پنجرۀ قطار مثل آیینه چهره های ما را باز می نمایاند. او با موهای سیاه پررنگی که تا چانه اش میرسید، با آن چشمان تیره و نگاه مبهم و لبخند رضایت روی لبانش، من با موهای بلوندی که تصادفا آن موقع سیاهشان کرده بودم.
این تمام آن چیزی بود که پنجرۀ قطار باز می نمایاند. مسلما پنجرۀ دانایی بود که نمی خواست تمام آن چیزهایی را بازنماید که ما را از یکدیگر جدا میکرد: تفاوت لباس ژندۀ او با لباس کنفرانس من دیده نمیشد، همچنین پاهای برهنۀ او در کنار چمدان من که محکم به من چسبیده و به آن تکیه کرده بودم.
لحظه ای چند سکوت میکنیم.
ـ «تو دوست منی» این را گفت بدون آنکه جمله اش لحن سئوالی داشته باشد.
برای اطمینان پرسیدم: «منظورت چیست؟»
ـ «تو …» لبخندی به من زد «… دوستی؟»
دوباره خندید. گفتم:
ـ تا جایی که سوء تفاهم نشود، چون من شوهر دارم.»
منظورم را به درستی نفهمید. درعوض بار دیگر به تصویر سرهامان در شیشۀ قطار خیره شد. دوباره تکرار کرد:
ـ «تو دوست منی؟»
گفتم: «آره.»

جهان در هانوفر از کمک‌های همکاران افتخاری خود و حمایت‌ نهادهای گوناگون سپاسگذاری می‌کند و به ادامۀ این حمایت‌ها و همکاری‌ها امید دارد.

سرپرست پروژۀ جهان در هانوفر خانم دوریس شرودرـ کوپف، مسئول امور مشارکت مهاجرین، در شهرداری هانوفر می‌باشند.

kargah e. V. - Verein für interkulturelle Kommunikation, Migrations- und Flüchtlingsarbeit    Kulturzentrum Faust e. V.    Landeshauptstadt Hannover